![]() |
![]() |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 10:54 توسط رویا |
|
||||||||
|
قصه ام ديگر زنگار گرفت: با نفس هاي شبم پيوندي است. پرتويي لغزد اگر بر لب او، گويدم دل: هوس لبخندي است. *** خيره چشمانش با من گويد: كو چراغي كه فروزد دل ما؟ هر كه افسرد به جان، با من گفت: آتشي كو كه بسوزد دل ما؟ *** خشت مي افتد از اين ديوار. رنج بيهوده نگهبانش برد. دست بايد نرود سوي كلنگ، سيل اگر آمد آسانش برد. *** باد نمناك زمان مي گذرد، رنگ مي ريزد از پيكر ما. خانه را نقش فساد است به سقف، سرنگون خواهد شد بر سرما. *** گاه مي لرزد باروي سكوت: غول ها سر به زمين مي سايند. پاي در پيش مبادا بنهيد، چشم ها در ره شب مي پايند! *** تكيه گاهم اگر امشب لرزيد، بايدم دست به ديوارگرفت. با نفس هاي شبم پيوندي است: قصه ام ديگر زنگار گرفت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:7 توسط رویا |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:4 توسط رویا |
|
|||
|
يک روز بلند افتابي در ابي بيکران دريا امواج ترا به من رساندند امواج ترانه بار تنها چشمان تو رنگ اب بودند انگه که ترا در اب ديدم در غربت ان جهان بي شکل گويي که ترا به خواب ديدم از تو تا من سکوت و حيرت از من تا تو سکوت و ترديد ما را مي خواند مرغي از دور مخواند به باغ سبز خورشيد در ما تب تند بوسه مي سوخت ما تشنه ي خون شور بوديم در زورق ابهاي لرزان بازيچه ي عطر و نور بوديم مي زد مي زد درون دريا از دلهره ي فرو کشيدن امواج امواج نا شکيبا در طغيان به هم رسيدن دستانت را دراز کردي چون جريانهاي بي سرانجام لبهايت با سلام بوسه ويران گشتند روي لبهام يک لحظه تمام اسمان را در هاله اي از بلور ديدم خود را و ترا و زندگي را در دايره هاي نور ديدم گويي که نسيم داغ دوزخ پيچيد ميان گيسوانم چون قطره اي از طلاي سوزان عشق تو چکيد بز لبانم انگه ز دور دست دريا امواج به سوي ما خزيدند بي انکه مرا به خويش ارند ارام ترا فرو کشيدند پنداشتم ان زمان که عطري باز از گل خوابها تراويد يا دست خيال من تنت را از مر مر ابها تراشيد پنداشتم ان زمان که رازيست در زاري و هاي هاي دريا شايد که مرا به خويش مي خواند در غربت خود خداي دريا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 11:58 توسط رویا |
|
|
سايبان آرامش ما، ماييم
در هواي دوگانگي، تازگي چهره ها پژمرد بيائيد از سايه - روشن برويم بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم . و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم . برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران، نوشابه جادو سر كشيم . شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم . از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم . خود روي دلهره پرپر كنيم . نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه . نشتابيم، نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور . عطش را بنشانيم، و به خورشيد اشاره كنيم . مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز مادر را نشكنيم . برخيزيم، و دعا كنيم: لب ما شيار عطر خاموشي باد! نزديك ما شب بي دردي است، دوري كنيم . كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم . و نلرزيم، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآرييم . آتش را بشوئيم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم . قطره را بشوئيم، دريا را در نوسان آييم . و اين نسيم، بوزيم و جاودان بوزيم و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم و اين گودال، فرود آئيم و بي پروا فرود آئيم . بر خود خيمه زنيم، سايبان آرامش مائيم ما وزش صخره ايم، ما صخره و زنده ايم ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم پرواز و چشم به راه پرنده ايم تراوش آبيم و در انتظار سبوئيم در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد از رسيدگي پوسيد بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم چون جويبار، آئينه روان باشيم: به درخت، درخت را پاسخ دهيم و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم برويم، برويم و بيكراني را زمزمه كنيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:18 توسط رویا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:13 توسط رویا |
|
|
زندگی جاده ایست یک طرفه پر از پیچ و خم و دست اندازهای فراوان که در انتهای آن تابلوی دور زدن ممنوع نصب شده است |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:11 توسط رویا |
|
|
خداوندا
تو خود داني كه انسان بودن وماندن دراين دنيا چه دشوار است چه رنجي مي برد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است. دكتر علي شريعتي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:50 توسط رویا |
|
"نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکرز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !...." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:43 توسط رویا |
|
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:20 توسط رویا |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:52 توسط رویا |
|
|||||
|
قطره دلش دریا می خواست . خیلی وقت بود که به خدا گقته بود . هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی ، راهی از رنج وعشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست . قطره عبور کردو گذشت . قطره ایستاد و منجد شد ، روان شد و راه افتاد قطره بخار شد و به اسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری اموخت تا روزی که خدا گفت :امروز روز توست ، روز دریا شدنت . خدا قطره را به دریا انداخت و قطره طعم دریا را چشید اما ... روزی قطره به خدا گفت :از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت :اری هست . قطره گفت پس من ان را می خواهم ، بینهایت را . خدا قطره را گرفت و در قلب ادم گذاشت و گفت : اینجا بینهایت است ادم عاشق بود . و قطره به دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را در ان بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگین عشق را نداشت . ادم تمام عشقش را درون یک قطره ریخت ،قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید ، خدا گفت : حالا تو بینهایتی . چون عکس من در اشک عاشق است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:7 توسط رویا |
|
|
در تمامی عمر به ابتذال لحظه ایی گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر لحظه ایی را در ترجیح عظمت عصیان و رنج بر خوشبختی آرامش و لذت اندکی تردید کرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:59 توسط رویا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:56 توسط رویا |
|
|
.....گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:46 توسط رویا |
|
|
آش رشته آن طرف رودخانه هم می آید زنی به آش رشته علاقه زیادی داشت . هر روز آن را می پخت.بر عکس زن،شوهر از آش رشته خوشش نمی آمد و زن هم حاضر نبود جز آن غذایی تهیه کند.یک روز مرد برای فرار از خوردن آش رشته،از محل و ده خود به دهی که دوستش آنجا بو و رودخانه ای هم حدفاصل این 2تا ده بود،رفت. چون وقت غذا رسید وسفره پهن شد،آن مرد دید اینجا هم آش رشته در کار است! با تعجب پرسید:این آش چطور ازاین رودخانه پهناور عبور کرده و اینجا آمده؟! زن صاحبخانه دانست که او میل به آش رشته ندارد،به مهمان گفت:من خیلی سعی کردم چیزی تهیه کنم که شما دوست داشته باشید.یادم آمد که همیشه در خانه تان دیگ آش کشک برپاست.فکر کردم که آش رشته برای پذیرایی شما بهترین باشد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:45 توسط رویا |
|
|
سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت گٌل كردن ِ لبخند هاي هم كلاسي با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت ترس از معلم ،حل تمرين پاي تخته، آن زنگ هاي بي كلك را يادمان رفت راه فرار از مشق هاي توي خانه " اي واي ننوشتيم آقا" يادمان رفت آن روز ها را آنقدر شوخي گرفتيم جدييت "تصميم كبري" يادمان رفت شعر " خداي مهربان" را حفظ كرديم ، يادش بخير اما خدا را يادمان رفت در گوشمان خواندن رسم آدميت آن حرف را زود اما يادمان رفت فردا چه كاره مي شوي موضوع ِ انشأ ساده نوشتيم آن قدر تا يادمان رفت ديروز تكليف آب بابا بود و خط خورد تكليف فردا نان و بابا يادمان رفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:25 توسط رویا |
|
|
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. ![]() قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند. نه به آبیها دل خواهم بست نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در میآرند و در آن تابش تنهایی ماهیگیران میفشانند فسون از سر گیسوهاشان. همچنان خواهم راند. هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد. همچنان خواهم خواند. پشت دریاها شهری است پشت دریاها شهری است! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:54 توسط رویا |
|
|
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي..... گفتي زیر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:46 توسط رویا |
|
|
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که در همسايه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم، بر لبِ پيمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می ديدم يکی عريان و لرزان؛ ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛ زمين و آسمان را، واژگون، مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده، پاره پاره در کفِ زاهد نمايان، تسبیح را صد دانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان، هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو، آواره و ديوانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان، سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ به عَرشِ کبريايی، با همه صبزِ خدايی، تا که می ديدم عزيزِ نابجايی، ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد، گردشِ اين چرخ را، وارونه بی صبرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می دیدم مشوّش عارف و عامی، زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش، به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری، در اين دنيای پُر افسانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جایِ او باشم؛ همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد! وگرنه من به جایِ او چو بودم، يک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل فرزانه می کردم؛ عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 19:45 توسط رویا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:35 توسط رویا |
|
|
تابستان یغما گلرویی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:29 توسط رویا |
|
|
و رسالت من اين خواهد بود " حسین پناهی " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:26 توسط رویا |
|
زنـــــدگي...
شب آرامی بود می روم در ایوان، تابپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی ، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عــــریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید ِ تو را ، خواهد کشت زندگی درک همین اکنــــون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بـــــــــودن توست شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی توست... زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ، به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق زندگی ، فهم نفهمیدن هاست زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر ، که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:8 توسط رویا |
|
|
زندگی را زندگی کن نه آن قدر که تمامی غصه هایش را به جان بخری نه آنقدر که در خوشی هایش غرق شوی زندگی در کوچکترین زیبایی آن خلاصه می شود زندگی پاک کردن گونه های صبح است زندگی خنده ای از ته دل به درخت کج حیاط زندگی چایی شیرین سردیست که شیرینی اش زیاد و طعم ِ گسش بی حد است زندگی کرسی پیر و گرمیست که باید تا گردن زیر آن دراز بکشی زندگی پایانیست زندگی آغازست زندگی منشوریست و تو نور ِ آن پس بتاب زندگی را اکنون به آغوش بکش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:4 توسط رویا |
|
|
من تو را به کسي هديه ميدهم که از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر من تو را به کسي هديه ميدهم که صداي تو را از دور در خشم، در مهرباني در دلتنگي در خستگي يکه و تنها بشناسد من تو را به کسي هديه ميدهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند و ترنم دلپذير هر آهنگ ، هر نجواي کوچک، برايش خاطره باشد او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابيست يا آن دلي که من برايش ميميرم ... سرد و بارانيست اي.... اي.... بهانه زنده بودنم... من تو را به کسي هديه ميدهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو تا ابديت. ... کاش... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:2 توسط رویا |
|
|
تا به حال چقدر به زندگی ات فکر کرده ای؟به کارهایی که تا بحال انجام داده ای و در آینده انجام خواهی داد تا بتوانی زندگی ات را بسازی وآن را استوار نگاه داری. برای لذت بخش کردن دقیقه هایش چکار کرده ای؟ آیا تا بحال به نفس کشیدنت فکر کرده ای؟فکر کرده ای که روزی این نفس کشیدن هم از تو گرفته خواهد شد و کسی دیگر تو را کنار خواهد زد و به ابتدای جاده زندگی می آید و جز یه وجب خاک که برای همیشه در آن آرام گیری جای دیگری نخواهی داشت. برای رضایت خویش در روز آخر زندگی تا به حال چند بار اشک از دیدگان دل شکستگان پاک کرده ای و چند بار دستانی را در تنگدستی گرفته ای تا در چاه ناامیدی نیفتند؟آیا تا بحال با نوازشهایت چشمان گریان بچه یتیمی را به تبسم لبانش گره زده ای؟ آیا تا کنون دری را گشوده ای که کودکانی یتیم از دیدن تکه نانی که در دستان توست خرسند شوند و با آواز شوق بر دستان تو بوسه زنند؟ نمی دانم تا بحال چه کرده ای یا چه خواهی کرد.ولی می دانم این جاده که زندگی نام دارد روزی دیر یا زود به پایان خویش خواهد رسید و مهم این است که در پایان چه احساسی خواهی داشت شاید در آن موقع از فرط خوشحالی پر پرواز باز کنی و یا از شدت حسرت و ندامت سر در خویش فروبری. آری از ابتدا تا انتهای این راه تنهاییم و این فرصتی خواهد بود تا در گذران سالهایی که همچو باد می روند و ثانیه هایی که بی تفاوت نسبت به من و تو می گذرند و باز نخواهند گشت توشه ای برای روز موعود گرد آوریم. باید لختی با خویش خلوت کرد که برای آن روز چه کرده ایم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:42 توسط رویا |
|
|
وقتی که دیگر نبود · من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت · من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد · من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد · من شروع کردم.
وقتی او تمام شد · من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن · مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!
"دکتر عی شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:32 توسط رویا |
|
|
نوشته ای از دوستی عزیز که یاد و خاطرش را هرگز از یاد نخواهم برد
همه ی تاریکی ها و بغض ها همه ی تنهایی ها و اشک ها همه ی ترسها و همه دلشوره ها همه ی نکندها و همه ی ای وای ها همه ی آه کشیدنها و همه ی ناله سردادنها همه ی دست کشیدنها و همه ی دل شکستنها همه ی دل شستنهاوهمه ی از دست دادنیها همه چیز و همه چیز برای من بود و از شیرینترین لذتهای داشتن بهترینها فقط سختی و درد از آن من بود همه چیز را در دست داشتم همگان از آن من بودند جز تو جز روح و قلب گشاده ات که مال من نبود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:46 توسط رویا |
|
|
شبانگاهان لب دریاچه می رفتم و می گفتم با خود او یک شب آنجا دیده خواهد شد من او را پیش از این هرگز ندیده نام او را نیز نشنیده ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم نمی دانم کجا بودیم که در من نیلی چشمان او او در کبود شعر من زمانها آشنا بودیم شبی آمد ولیکن دیر وقت آمد نه فانوسی نه مهتابی هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری ولی دردا چه تقدیری من او را باز نشناختم زیرا که شب تاریک بود و موج نیرومند از آن سو قصه ی تلخی است؟ ای افسوس ای اندوه او را موجها بردند ! و اینک هر سحر در قلب من نیلوفری نمناک می روید ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:44 توسط رویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیایش نگار مهندسی صنایع 2 وبلاگ مهندسی صنایع اهواز راهیل آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
RSS
|